او
هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همهی ساعت ها ساعت عشق است!
راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همهی ساعت ها ساعت عشق است!
راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 3 PM توسط Butterfly
|